ما را در سایت اینجا زندگی جریان دارد... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 19:09
سلاااام دوستای خوبم. وااااییی همین الان کلییی نوشتم از این روزا که همش پرید. سعی میکنم باز تا اونجا که یادمه بنویسم.خب از بله برون دختر خاله بگم، که پنج شنبه ٥ بهمن بود درست وسط امتحانای من. حالا مام یه مقاله علمی باید تحویل میدادیم که استادش به ضرب وزور و منت اونم به خودم گفته بود فقط به خاطر گل روی شما تا جمعه ٦ بهمن مهلت دارین تحویل بدین اینه که من چهارشنبه شب بعد از یه امتحان سخت با وجود اینکه شب قبلش حالم بد شد و برده بودنم بیمارستان ولی شروع کردم نوشتن و تا یه جاهاییم پیش رفتم. پنج شنبه صبحم نوشتم و نوشتم و ظهر راه افتادم اومدم. مامان اینا کلی سورپرایز شدن فک نمیکردن پا شم بیام وسط امتحانا☺️ خلاصه ریحان دخی خالم اومد ابروهامو تمیز کرد دوش گرفتم و کت دامن خرید عقدمو برداشتم و رفتیم. کلی زدیم و رقصیدیمu200d♂️ نصف شب له له برگشتیم و من جمعه صب بیدار شدم باز رفتم خوابگاه. بله بله میدونم چقد خلم!!u200d♀️تا چهارشنبه امتحان داشتیم... چهارشنبه آخرین امتحان دوره کارشناسیمونو دادیم و دوستام بلافاصله بعد امتحان رفتن چون راه دور بودن بلیط داشتن من بدرقشون کردم و کلی گریه و زاری. دانشگاه با همه ی سختیا و بدیاش و بی امکاناتیاش تموم شد.ظهر روز چهارشنبه جانانم با یه دسته گل ناز اومد دنبالم و سر راه رفتیم یکی از رستوران سنتیای سر راه... که انقد با صفا بود...فردای اون روز کلا خواب بودم... فقط ظهرش اینجا زندگی جریان دارد......ما را در سایت اینجا زندگی جریان دارد... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 173 تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 19:09